تبليغاتX
شپلستان دهدشت
 
   
     
 
 
 

تمیز کردن کلیه



سالها یکی پس از دیگری می گذرند و کلیه های انسان، خون را با دفع نمک، سم و هر گونه شیء ناخواسته که وارد بدن میشود، فیلتر میکنند...با گذشت زمان، نمک در کلیه ها تجمع می یابد و  نیاز به تمیز کردن، توسط عملیات نظافتی دارد.

چگونه می خواهیم بر این مشکل غلبه کنیم؟

۱- سبزی جعفری:

اول یک دسته جعفری را برداشته و تمیز بشویید.

سپس آن را در تکه های کوچک بریده و آن را در یک قابلمه بریزید و با آب تمیز، به مدت ده دقیقه بجوشانید و بگذارید سرد شود و سپس فیلترش کنید و آن را در یک بطری تمیز ریخته و در داخل یخچال بگذارید تا خنک شود.

با نوشیدن یک لیوان روزمره شما متوجه خواهید شد که تمام نمک و دیگر سموم انباشته شده در کلیه شما خارج میشود.

جعفری به عنوان بهترین تمیز کننده طبیعی کلیه، شناخته شده است!

۲- حجامت:

بنا به توصیه ی شدید اسلام، بهترین راه برای دفع سموم بدن و درمان خیلی از بیماری ها حجامت است.


۳- پد چسب دفع سموم بدن:

اخیراً در فروشگاه های اینترنتی و ماهواره از چسبی سخن به میان میاد که به راحتی سموم بدن را(از راه پا) دفع میکنه.

خودم به شخصه کسی رو میشناسم که از این چسب استفاده میکنه. وقتی تو کافی نت، چسب رو از پاش کند حسابی سیاه(کثیف) و چسبناک شده بود. انگاری کلی آلودگی رو جذب کرده بود.

                               مشاهده ی یک نمونه تبلیغات=  کلیک کن

 

خبر ویژه: دوستان برای حمایت از اینکه ابو موسی متعلق به ایرانه به لینک زیر برید و به ایران رأی بدید،همچنین یه منفی هم به امارات بدید!
لطفاً این لینک رو در سایتها و وبلاگهاتون قرار بدید.

جزیره ابوموسی

    

کافی نت شپلستان:
آدرس: دهدشت - گاراژ سرپاریو(سرفاریاب) - خیابان شهید همایون فر جنوبی - جنب نانوائی سنگکی سیـد                                                             کلیک کن

 

بر ثانیه ی ظهور مهدی(عج) صلوات

نکاتی مهم:

۱- جهت دسترسی آسان به وبلاگم،تو گوگل بنویس "شپلستان" و اینتر بزن.

وبلاگ و ب سایتهای کهگیلویه و بویراحمد


وبلاگ و وب سایتهای دانشگاه ملی زابل

۲- لطفاً جهت دیدن آمار بازدیدکنندگان وبلاگ شپلستان(از کشورهای مختلف) روی لینک زیر کلیک کنید.

آمار بازدید کنندگان وبلاگ "شپلستان" تا تاریخ ۱۱/۲/۱۳۹۱


برچسب‌ها: کلیه, حجامت, پد چسب دفع سموم بدن کینوکی, خواص جعفری, خرید چسب کینوکی
 
 
   |    نوشته شده توسط حسن بهگام
 
 
 

افتتاح کافی نت شپلستان

در سال ۹۱

 

خدارو شکر امروز کافی نت شپلستان رسماً افتتاح شد. البته ۲۷/۱۲/۹۰ اینترنت اون توسط آقای شمشیری وصل و اولین دشت نیز مبلغ ۵۰۰تومان بود که برای پرینت فیش حقوقی ارباب رجوع به دخل ما سرازیر شد.(اون ۵۰۰ی رو برا یادگاری توی دفتر اعضای کافی نت شپلستان چسبوندم.)

برای افتتاح کافی نت حدوداً سه ماه زجر کشیدم به طوری که تو این مدت به علت نبود سرمایه ی اولیه، مجبور شدم قطعات و لوازم مورد نیاز کافی نت رو جدا جدا بخرم.

در این بین مدیون تعداد زیادی از دوستان دانشگاهم هستم که بر خلاف خیلی از فک و فامیل بی معرفتم، هرچی در توانشون بود بهم قرض دادن تا ان شاءالله کافی نت شپلستان راه بیفته.

اول کسی که دربس مخلصشم و اگه خدا اونو برام نفرستاده بود هرگز کافی نت راه نمی افتاد آقای هادی رجب پور از قوچان است که تا هم اکنون مبلغ ۴.۰۰۰.۰۰۰ تومان بهم قرض داده است.

دوست خوب از برادر به آدم نزدیک تره و خدا کنه هرگز غم دوستانم رو نبینم. خدایا چنان رزق حلالی به کافی نت بده که بتونم لطف دوستانم رو جبران کنم.

 سال ۹۰ اتفاقات عمده ای برای شخص بنده روی داد که اونارو تیتر وار عرض میکنم.

۱- درگذشت پدر بزرگ عزیزم مرحوح حاج شیرزاد باوند(اردیبهشت ۹۰)
۲- رفتن به خواستگاری همسرم در سیرجان اونم تنهائی و با در دست داشتن یک جلد کلام الله ، یک چادر نماز و یک حلقه ی طلا(۱۵تیر۹۰ مصادف با تولد آقام قمر بنی هاشم)
۳- فارغ التحصیل شدن از دانشگاه ملی زابل در رشته ی ریاضی محض(شهریور ۹۰)
۴- گرفتن مدرک بازاریابی(مهر ۹۰)
۵-
عقد کردم.(پنج شنبه شب، ۴/۱۲/۹۰)

کافی نت شپلستان:
آدرس: دهدشت - گاراژ سرپاریو(سرفاریاب) - خیابان شهید همایون فر جنوبی - جنب نانوائی سنگکی سیـد

 

بر ثانیه ی ظهور مهدی(عج) صلوات


برچسب‌ها: کافی نت شپلستان, دهدشت, گاراژ سرفاریاب, عید نوروز سال 91, هادی رجب چور
 
 
   |    نوشته شده توسط حسن بهگام
 
 
 

میرداماد و دختر شاه عباس

 

شب هنگام محمد باقر - طلبه ی جوان- در اتاق خود مشغول مطالعه بود كه به ناگاه دختري وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه ی بيچاره اشاره کرد که سكوت كند و هيچ نگويد.

دختر پرسيد: "شام چه داري"

طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر كه شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌اي از اتاق خوابيد.

صبح که دختر از خواب بيدار شد و از اتاق خارج شد مأموران، شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصباني پرسيد: "چرا شب به ما اطلاع ندادي و ...."

محمد باقر گفت: "شاهزاده تهديد کرد که اگر به کسي خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد."

شاه دستور داد که تحقيق شود که آيا اين جوان خطايي کرده يا نه؟ و بعد از تحقيق از محمد باقر پرسيد: "چطور توانستي در برابر نفست مقاومت نمايي"

محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه ديد که تمام انگشتانش سوخته و ... علت را پرسيد.

طلبه گفت: "چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه مي‌نمود. هر بار که نفسم وسوسه مي‌کرد يکي از انگشتان را بر روي شعله ی سوزان شمع مي‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدين وسيله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شيطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ايمانم را بسوزاند."

شاه عباس از تقوا و پرهيزکاري او خوشش آمد و دستور داد همين شاهزاده را به عقد مير محمد باقر در آوردند و به او لقب ميرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وي به عظمت و نيکي ياد کرده و نام و يادش را گرامي مي‌دارند.

از مهمترين شاگردان وي مي‌توان به ملاصدرا اشاره نمود.
 
نكته ی اخلاقی:
اگر شب در حال درس يا مطالعه بوديد حتماً درب را باز بگذاريد و در اطاقتان هم حتماً شمع داشته باشيد،چون برق با كسي شوخي ندارد.

بر ثانیه ی ظهور مهدی(عج) صلوات


برچسب‌ها: میرداماد, ملاصدرا, شاه عباس, داستان کوتاه, نفس اماره
 
 
   |    نوشته شده توسط حسن بهگام
 
 
 

قربون حکمتت؛ خدا

سربازی ، سرباز معلمی یا معافی؟!

 

یا حسین - دهدشتبا خوندن دل نوشته ی هفتم با کلیک روی عنوان "من بگفتم یا حسین"، آنگاه ادامه ی این دل نوشته رو بخونید تا بفهمید چرا هیچ کار خدا بی حکمت نیست.

بعد از حدود ۶ سال که کارشناسی ریاضی محض رو به اتمام رسوندم، دلم به این خوش بود که اگه با سرباز معلمی بنده موافقت کنند هیچ ضرری نکرده ام.(دل نوشته ی هفدهم: خداحافظ زابل عزیز)

بنابراین به محض رسیدن به دهدشت، افتادم دنبال تکمیل و ارسال دفترچه ی اعزام به خدمت که خداروشکر زود به اتمام رسید ولی متأسفانه و بر خلاف عادت معمول و با راه اندازی خدمات الکترنیک پلیس+۱۰ ، خیلی سریع برگه ی تاریخ اعزام برایم ارسال شد.

طبق اون برگه، می بایست در تاریخ یک دی ۹۰ خودم رو به نظام وظیفه ی استان معرفی کنم...بدجور دست و پام رو گم کردم زیرا که برای سرباز معلم شدن می بایست تاریخ اعزام،روز یکم یکی از ماه های زوج ۱۲ - ۲ - ۴ (اسفند - اردیبهشت - تیر) می بود.

زود و بدون معطلی رفتم نظام وظیفه ی شهرمون که اونو دو ماه تمدید کنم ولی با کمال تأسف هر کاری کردم اونو تمدید نکردند.

وقتی به آموزش و پرورش دهدشت مراجعه کردم و دیدم هیچ کاری از دست اونا بر نمی یاد، فرداش یعنی یکشنبه ۱۳آذر۹۰(یک روز مونده به آغاز ماه ارباب حسین(ع)) و بدون فوت وقت به قصد رفتن به نظام وظیفه ی استان راهی مرکز استانمون(یاسوج) شدم.

نظام وظیفه در شهر یاسوج ، خ گلستان۳ و جنب بیمارستان امیرالمؤمنین واقع شده است... حدود ساعت ۸.۴۵ با سواری آقای کشاورز راهی یاسوج شدم.(کرایه= ۸.۵۰۰ تومان)

چندین ارباب رجوع جلوی من رسیده بودند، بنابراین صبر کردم تا مسئول مربوطه یعنی "سروان ب"، جواب اونارو داد و همین که نوبت من شد با تِتِه پته کردن خواسته ام رو مبنی بر تمدید تاریخ اعزام مطرح کردم که ...

گفت: "۱۸۰۰ نفر نیرو کم آورده ایم و به هیچ عنوان تمدید نخواهیم کرد"

گفتم: " اگه برم تهران چی؟!"

گفت: "بازم فرقی نمیکنه باز باید بیای پیش خودم!!!"

خدا نصیبتون نکنه جوری توی دلم خالی شد که اگه کارد به شکمم میزدن خون ازش بیرون نمی اومد.

نمیدونم چی شد که ناخودآگاه گفتم:

"پس پرونده ی پزشکی ام رو فعال کنید تا به بهانه ی اون و افتادن دنبال کارای پزشکی تاریخ اعزام جدید برام صادر بش‍‍ه!"

ایشون فرمودند: "مگه چته؟ همینجوری که نمیشه!"

گفتم: "دستم خَلِه(کج هست=khale)"

بعد دو دستم رو به موازات هم قرار دادم و نشونش دادم.

با تعجب نگام کرد و گفت: "خب بدو برو یه دفترچه ی جدید بگیر و بیا تا اگه سرهنگ موافقت کنه، معرفیت کنیم به پزشک بیمارستان امیرالمؤمنین"

و ادامه داد: "اگه پزشک معتمد(دکتر نصر)،مشکل دستت رو تائید کنه، تاریخ اعزامت خود به خود لغو میشه و باید بری دنبال کارای معافی"

فلش بک به گذشته: علت خَل بودن دستم:

وقتی سال ۷۷(کلاس سوم راهنمائی)دستم شکست،رفتیم پیش دکتری تبعیدی به نام ؟! (که انگاری سوگند نامه ی پزشکی رو شکسته بود) ... اون دکتر که خدا ان شاءالله عاقبت خود و خونواده اش رو ختم به خیر کنه، اینجور تشخیص داد که ماهیچه ی دستم از بالای آرنج پاره شده و هرچی من و پدرم اصرار کردیم که روی رادیولوژی دستوری بده تا بریم برای اطمینان یه عکس بگیریم در جواب می فرمود:

"مگه پولت اضاف شده، مطمئنم که دستت نشکسته و فقط ماهیچه اش پاره شده"

بعد ۱۵روز، من و پدرم با کلی مکافات گچ دستم رو باز کردیم... خدا نصیبتونتون نکنه لحظه ای رو که با کمال تعجب دیدیم که پهلوی آرنج دستم، سوراخ شده و خون سیاه ازش بیرن زده... مادرم کلاً خودشو باخت و گفت: "نکنه دستت فاسد شده باشه! "

وقتی رفتیم پیش دکتر و دستی رو که تنها از ۱۸۰ تا ۱۵۰ درجه باز میشد(زیاد تا نمیشد) رو نشونش دادیم، با یه اعتماد به نفس ساختگی گفت:
"حالا برو یه عکس بگیر...به نظرم دستت علاوه بر پاره شدن ماهیچه، شکسته بوده ولی شانس آوردی که هنوز نبسته
! "

باز اونو گچ گرفت ولی وقتی دوباره بعد از مدت مقرر گچش رو باز کردیم دیدیم که بدجور جوش خورده به نحوی که خداروشکر الان دست چپم حدود ۶ سانتی متر کوتاه تر از دست راستمه!!!

و امّا بعد:

... وقتی حرفای "سروان ب" رو شنیدم، نور امیدی تو دلم شروع به تابیدن گرفت که قابل توصیف کردن نیست ولی از ائمه و بالاخص ارباب ابا عبدالله بینهایت تشکر کردم زیرا که در حین سفر خیلی به اون متوسل شدم و ازش خواستم همونجور که به هنگام افتادن و شکستن همین دست، ناخودآگاه ذکر زیبای اسمشو به لبم جاری کرد این دفه هم به خاطر دل مادرم کمک کنه که تاریخ اعزامم تغییر کنه...

خلاصه زود پریدم و یه دفترچه ی جدید گرفتم و بردم تحویل مسئول مربوطه دادم. مسئول مربوطه یعنی "سروان ب"، نامه ای مبنی به شروع فرایند معافیت پزشکی دستم داد تا اگه "سرهنگ ف" مسئول حوزه ی نظام وظیفه تأئید کرد، برم پیش دکتر مورد تأئید نظام وظیفه تا دستمو معاینه کنه.

از این که میدیدم در عین ناامیدی، داره کارم درست میشه خوشحال بودم زیرا مطمئن بودم که هر دکتری دستم رو ببینه به عدم کارائی اون، رأی مثبت میده.

نامه رو دست سرهنگ دادم و در جوابش که گفت:
"مشکل پزشکیت چیه که میخوای معاف بشی؟!"
دو دستم رو موازی کردم و نشونش دادم!
زود برگشت و گفت: "اینجوری نمیشه! پیرهنت رو دربیار و نشونم بده"
منم از خدا حواسته، کُتم رو درآوردم و آستین پیرهنم رو بالا زدم و برآمدگی ناشی از شکستگی دست چپم رو نشونش دادم.
با یه نگاه مأیوس کننده گفت: "معاف نمیشی!"

چون ریگی به کفشم نبود با اعتماد به نفسی دو چندان و با صلابت در جوابش گفتم:

"حداقلش اینه که معاف از رزم میشم. اگه نشدم باز خوبیش اینه که تاریخ اعزامم به تأخیر میفته و سرباز معلّم میشم."

بعد اضافه کردم: "بابا بنده 6سال تو زابل دانشجو بودم و علناً انگاری سرباز بوده ام چرا نباید الان از مدرک کارشناسیم استفاده کنم؟! اگه هم منظورتون از تمدید نکردن اینه که ممکنه جنگ بشه، باید به عرضتون برسونم که اگه خدای نکرده جنگ هم بشه، لازم نیست شما بیائید دنبال ماها! بلکه من و امثالهم، خودمون با کله میائیم! "

خلاصه نامه رو بردم پیش "سروان ب" و بعد پاراف کردن، منو فرستاد پیش دکتر نصر که توی بیمارستان امیرالمؤمنین به سربازا ویزیت میداد.
اونجا نیز یه 7500 دیگه برای گرفتن شماره، رفت توی پاچم!

دیدم نزدیک اذونه بنابراین از سرباز اونجا سراغ نمازخونه ی بیمارستان رو گرفتم. با خودم گفتم: "هر چی خدا بخواد همون میشه...بنابراین اول نمازم رو بخونم بعد برم پیش دکتر نصر."
نمازم رو خوندم بعد رفتم پیش دکتر ... وقتی به اتاق دکتر وارد شدم، همین که دستم رو نشونش دادم،گفت: "تو که دستت مشکل داره چرا پیراهن تنگ میپوشی؟!"

پبراهنم تنگ نبود بلکه چون دست چپم خیلی بد جوش خورده،برا بالا بردن آستینم منو اذیت میکنه. خلاصه هرحور بود پیراهن رو جلو دکتر نصر بالا زدم و وقتی دستم رو دید گفت: "مادر زادیه یا قبلاّ شکسته؟!"
که گفتم قبلاً شکسته...

اوّل کمی مکث کرد که چی بنویسه و بعد، اینجور نوشت:

"دست چپ نامبرده به علت شکستگی قبلی، تغییر شکل ظاهری داده و هر گرونه حرکت مخاطره آمیز برای ایشان توصیه نمیشود(عین جمله نیست بلکه کلیت نظر ایشون اینجور مرقوم شد)

گفتم ممنون و زود برگشتم حوزه ی نظام وظیفه.

دوباره "سروان ب" منو فرستاد پیش "سرهنگ ف " که بند آخر همون نامه رو برای ارسال به نظام وظیفه ی تهران پاراف کنه تا اونا تاریخ اعزامم رو لغو و برگه ی معرفی به کمیسیون پزشکی رو برام صادر کنند.

وقتی سرهنگ،نظر دکتر رو خوند انگار که از نظر دکتر ناخرسند باشه و با حالت غیظ و از روی اکراه گفت: "که باید تا هفته ی دیگه مدارک پزشکی ات رو بیاری!"
منم تو دلم به عصبانیت و ضایع شدنش خندیدم و رفتم پیش "سروان ب".

خدا خیر بده "سروان ب" رو زیرا ایشون گفت: "باشه تو سیستم برات تائید میکنم و تاریخ اعزامت رو لغو میکنم و دیگه برو شهر خودت تا یه نامه ی معرفی به بیمارستان خاص، برات پست بشه."

گفتم: "چقد طول میکشه؟"

برا این پرسیدم که بدونم چقد فرایند رسیدگی به درخواست پزشکی ام طول میکشه که از 1دی بگذره و نهایتش تاریخ اعزام بعدی ام برج 12 یا 2 یا 4 خواهد شد که بنده نیز برای سرباز معلم شدن به تاریخ اعزام یکی از موارد بالا نیاز داشتم.
گفت:" یکی یا دو هفته!"
تو دلم به "سرهنگ ف" زبون دراوردم که یعنی دیدی اگه خدا بخواد، از تو گنده تر هم نمیتونه جلو پای خلق خدا سنگ تراشی کنه.
از خوشحالی به مادرم زنگ زدم و گفتم: "که مشکلم حل شد."

سرتون رو در نیارم...

بنده رفته بودم که تاریخ اعزامم رو تغییر بدم ولی ادامه ی مطلب


برچسب‌ها: دل نوشته, سربازی, یا حسین, دهدشت, حکمت خدا
 
 
   |    نوشته شده توسط حسن بهگام ادامه مطلب ... | 
 
 
 

کشیش و سیاستمدار

 

در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود...در روز موعود،سیاستمدار دعوت شده تأخیر داشت،بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی‌ برای مستمعین صحبت کند.

پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: "۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم؛ انگار همین دیروز بود..."

کشیش ادامه داد:

"راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد،مرا به وحشت انداخت. به دزدی هایش،باج گیری،رشوه خواری،هوس رانی‌،زنا و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد.
آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی‌ با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده‌ام و این شهر مردمی نیک دارد."

در این لحظه...

سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد...در ابتدا از اینکه تأخیر داشت عذر خواهی‌ کرد و سپس گفت:
"به یاد دارد زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، او اولین کسی‌ بود که برای اعتراف مراجعه کرد."
 
نتیجه اخلاقی‌:
"وقت شناس باشید!" و تا یادتون نرفته "ارسال به خبرنامه" ی وبلاگ منو پر کنید تا گاهی مطالب و از جمله این داستان هارو به ایمیلتون ارسال کنم...هرگاه هم نخواستید دیگه چیزی براتون ارسال کنم،تنها روی عبارت "لغو عضویت" کلیک خواهید کرد. 

دس نگه دار:اگه دوست داری همه ی ۲۵ داستان کوتاه این وبلاگ رو که به طور مرتب و در فرمت pdf برای دانلود گذاشته ام رو داشته باشی؛روی لینک زیر کلیک کن.

دانلود داستان


برچسب‌ها: دهدشت
 
 
   |    نوشته شده توسط حسن بهگام
 
 
 

عید غدیر خم

 

توی صحرا،توی دریــا،هر کجا

همچو آن وقتیکه گویم در رجا

وقت دشواری زنم بانگ علی

یاعلی گویــم به پا خیـزم زجا

رباعی از حسن بهگام / چهارشنبه 5/11/84 / ساعت 48/7

 

1- به امام صادق(ع) گفته شد:
آیا مؤمنان غیر از عید فطر و قربان و جمعه عید دیگری دارند؟
فرمود: "آری،آنان عیدی بزرگتر از اینها هم دارند و آن روزی است که امیرالمؤمنین علی(ع) در غدیر خم بالا برده شد و رسول خدا(ص) مسئله ی ولایت را برگردن زنان و مردان قرار داد."
منبع: وسائل الشیعه/ج7/ص325/حدیث5

2- امام صادق(ع):
روز غدیر خم عید بزرگ خداست،خدا پیامری مبعوث نکرده،مگر اینکه این روز را عید گرفته و عظمت آن را شناخته و نام این روز در آسمان،روز عهد و پیمان و در زمین،روز پیمان محکم و حضور همگانی است.
منبع: وسائل الشیعه/ج5/ص224/حدیث1

3- امام صادق(ع):
به خدا قسم اگر مردم فضیلت واقعی (روز غدیر) را می شناختند،فرشتگان روزی 10 بار به آنان مصافحه می کردند و بخشش های خدا به کسی که آن روز را شناخته،قابل شمارش نیست.
منبع: مصباح المجتهجد

4- امام صادق(ع):
روز غدیر خم در میان روزهای عید فطر و قربان و جمعه همانند ماه در میان ستارگان است.
منبع: اقبال سید بن طاووس

5- امام صادق(ع):
هنگامی که قیامت بر پا شود چهار روز به سرعت به سوی خدا می شتابند همانطور که عروس به حجله اش به سرعت می رود..."روز عید فطر و قربان و جمعه و روز غدیر خم."
منبع: اقبال سید بن طاووس

6- رسول خدا در روز غدیر خم فرمود:
ای مسلمانان! حاضران به غایبان برسانند،کسی را که به من ایمان آورده و مرا تصدیق کرده است،به ولایت علی(ع) سفارش میکنم،آگاه باشید،ولایت علی،ولایت من است، و ولایت من،ولایت خدای من است.این عهد و پیمانی بود از طرف پروردگارم که فرمان داد تا به شما برسانم.
منبع: بحارالانوار/ج37/ص141/حدیث35

7- امام صادق(ع):
عید غدیر،روزی است که رسول خدا(ص)،علی(ع) را به عنوان پرچمدار برای مردم برافراشت و فضیلت او را در این روز آشکار کرد و جانشین خود را معرفی کرد،بعد به عنوان سپاسگزاری از خدای بزرگ،آن روز را روزه گرفت و آن روز،روزِ روزه داری و عبادت و طعام دادن و به دیدار برادران دینی رفتن است.آن روز،روزِ کسب خوشنودی خدای مهربان و به خاک مالیدن بینی شیطان است.
منبع: وسائل الشیعه/ج7/ص328/ضمن حدیث12

ادامه ی حدیث ...

منبع: غدیر حقیقت جاویدان / عباس حیدر زاده / نشر:اندیشه ی ماندگار / پائیز ۸۹

                  بر ثانیه ی ظهور مهدی(عج) صلوات


برچسب‌ها: دهدشت
 
 
   |    نوشته شده توسط حسن بهگام
 
 
 

روز کورش کبیر مبارک

 

لطفا ارسال به خبرنامه ی وبلاگ شپلستان رو پر کندوست عزیزم آقای خوزستان متن زیر رو در قالب دو نظر جدا از هم و با بیانی طنز گونه برای داستان "غذای سگ نمیخورم!" ارسال کرده بود که بعد از نوشتن جواب ایشون، دیدم بد نیست این نظر و پاسخ رو به عنوان پست مطلب جدیدم،برای شما دوست عزیز بنگارم.

 

 آقای خوزستان:خسته نباشی. داستان خوبی بود.
امروز 7 آبان روز کوروش کبیر رو به پدر گرامی شما تبریک میگویم. حتماً سلام ما رو بهش برسون و این روز رو تبریک بگو

حسن بهگام:علیکم سلام!!!
به جای جمله ی "خسته نباشی" منظورت "خدا قوت" بود؟!
من که بهش تبریک نمیگم ولی بدون اونم این جمله رو برام اس ام اس کرد.

"نیکی بیافرین تا نیکیهای تو نیکی بیافرینند، همگان را دوست بدار تا همگان دوستت بدارند این فرمان داناترین شهریار جهان کورش کبیر است."
هفتم آبان روز کورش بر کورش دوستان مبارک

در این که بر طبق گفته ی خیلی از مورخین "کورش کبیر" همون پیامبر خدا یعنی "ذوالقرنین" است شکی نداریم و دیگه به خاطر اینکه ایرانی هستیم و ایرانی های نیک منش و نیک رفتار رو دوست میداریم، از ته دل به وجود چنین اشخاصی، به خود میبالیم ولی نباید گول اشخاصی رو خورد که میخوان ایران قبل اسلام رو به ایران بعد اسلام(بالاخص بعد انقلاب) برتری بدن.
حس ملی گرائی اسلامی رو تأئید کنیم نه ملی گرائی تنهارو...
یه عده نشسته اند و هرچی جمله ی زیبا و معنادار رو به کورش و داریوش منسوب میکنند که چی رو ثابت کنند؟!

نمیگیم باید یاد و خاطره ی اونارو فراموش کنیم نه، این منظور هیچ ایرانی اصیلی نیست و به شخصه با هرکسی از جمله کسانی که میخواستند؛ تندیس آریوبرزن (تنها سردار مقاوم در مقابل اسکندر) رو با بهانه های واهی از میدان یاسوج به زیر بکشند، شدیداً مخالفم ولی از طرفی از کسانی که خواسته یا ناخواسته دارند چوب تو آتیش فتنه انگیزان میندازند، بیزارم!!!

کسانی مجهول الحال دارند بین ملی گراها و اسلام گراها تفرقه میندازند و اینجور وانمود میکنند که آئین زرتشت بر اسلام برتری داره!!!

ملی گرائی اسلامی مورد تأئید بنده است
از خود پرسیده ای چرا پیامهای حاوی جملات منسوب به کورش و داریوش فراوان شده؟!
چرا عده ای به اصطلاح روشنفکر حتی با ارسال پیامک در ابتدا به جای سلام مینویسند: "درود" ؟!
 
اگه قصدتون تقدیر از بزرگان این مرزو بومه، چرا لااقل چند جمله از بیانات این همه شهید در راه انقلاب نقل نمیکنید؟
 
ای که عمدا یا سهواً، نعمتهای این نقلاب رو ندیده میگیری و ایران قبل اسلام رو بر ایران بعد اسلام و بالاخص بعد انقلاب برتری میدی، حواست باشه که داری خون این همه شهید جان بر کف رو زیر پا میذاری
 
شهیدانی که شب اول عروسیشون رو فدای من و تو کرده اند تا با خیال راحت و بدون دغدغه ی سلطه گری اجانب، شبمان را روز و روزمان را شب کنیم.

یاعلی و التماس دعا
 
شادی روح شهدا بفرست ۳ صلوات باحال
 

دس نگه دار:اگه دوست داری همه ی ۲۵ داستان کوتاه این وبلاگ رو که به طور مرتب و در فرمت pdf برای دانلود گذاشته ام رو داشته باشی؛روی لینک زیر کلیک کن.

دانلود داستان


برچسب‌ها: دهدشت
 
 
   |    نوشته شده توسط حسن بهگام
 
 
 

غذای سگ نمیخوام!

 

توی قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایساد ...

یه آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت:
"ابرام آقا قربون دستت! پنج کیلو فیله ی گوساله بکش عجله دارم ..."

آقای قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافه‌هاش...همینجور که داشت کارشو می‌کرد رو به پیرزن کرد گفت: "چی میخوای ننه؟"

پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: "هَمينو گُوشت بده ننه"

قصاب یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: "پُونصَد تُومَن فَقَط آشغال گوشت میشه ننه! بدم؟"

پیرزن یه فکری کرد گفت: "بده ننه!"

قصاب اشغال گوشتهای اون جوون رو میکند میذاشت برای پیره زن.

اون جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی می‌کرد گفت:
"اینارو واسه سگت می‌خوای مادر؟"

پیرزن نگاهی به جوون کرد گفت: "سَگ؟!"

جوون گفت: "آره...سگ من این فیله‌ها رو هم با ناز می‌خوره...سگ شما چجوری اینا رو می‌خوره؟"

پیرزن گفت: "میخوره دیگه ننه...شیکم گشنه سَنگم میخوره!"

جوون گفت نژادش چیه مادر؟

پیرزنه گفت: "بهش میگن تُوله سَگِ دوپا ننه ... اینا رو برا بچه‌هام ميخام اآبگوشت بار بذارم!"

جوونه رنگش عوض شد...
یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن.

پیرزن بهش گفت: "تُو مَگه اینارو برا سَگِت نگرفته بُودی؟!"

جوون گفت: "چرا!"

پیرزن گفت: "ما غِذای سَگ نِمیخُوريم ننه..."

بعد گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت...

 

دس نگه دار:
اگه دوست داری همه ی ۲۵ داستان کوتاه این وبلاگ رو که به طور مرتب و در فرمت pdf برای دانلود گذاشته ام رو داشته باشی؛روی لینک زیر کلیک کن.

دانلود داستان

بر ثانیه ی ظهور مـهـدی(عـج) صلوات


برچسب‌ها: دهدشت
 
 
   |    نوشته شده توسط حسن بهگام
 
 
     
 

pctfx3.3

مجله اینترنتی رسانه

Digital Classic Fix Template

سي دي كاتالوگ چند رسانه اي گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog دامنه فارسی

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور